تبليغاتX
شعر و داستان

شعر و داستان

اولین روز دبستان بازگرد . . .

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:24  توسط محمد حسین جلالی   | 

برترین شعر جهان

 

این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده. توسط یك كودك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاكستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 13:45  توسط محمد حسین جلالی   | 

لیلی و مجنون

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق امشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت:یارب ازچه خوارم کرده ای

برصلیبه عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو ولیلای تو من نیستم !!!!!!!

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جورلیلا ساختی

من کنارت بودمو نشناختی !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:58  توسط محمد حسین جلالی   | 

جرم من تقلید

 

شعر او زیبا بود
شعرمن تکرار است
جرم من تقلید است
لااقل حرف دل است
خوب میدانم که سهراب مرا می بخشد
آخر او حرف دلش را زد و رفت
حرف من جامانده
بس چنین میگویم:
اهل شعرم.اهل تنهایی و درد
بیشه ام فریاد است
کاسبم.کاسب دل
صادراتم شادی
وارداتم غم دل
دوستانی دارم سردتر از سردی یخ
گاه گاهی یخشان میشکند
گاه گاهی دلشان میسوزد
ولی از روی ترحم...
سرزمینی دارم
مردمانش همه دوست ولی از روی ریا...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:30  توسط محمد حسین جلالی   | 

شاعری دیدم . . .

شاعری دیدم که نامش غصه بود

روزو شب را در کلامش گفته بود

در میان خستگی ها خفته بود

شاعری دیدم که با اشک خنده کرد

ناله ها هم از خدا و بنده کرد

غصه و زخم دلش را ناله کرد

گفت خوبم گرچه او اندوه داشت

شاعری دیدم که دستش بسته بود

سالها از ناله هایش گفته بود

هر چه را میدید از دل می نوشت

گاه با احساس می گفت از بهار

وقت پاییز زرد می شد همچو برگ

شاعری دیدم که جانش خسته بود

از شکایت ها دلش آکنده بود

او که درمان غمش را می نوشت

او نمی دانست ز دست سرنوشت

شاعری دیدم که دیگر رفته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 22:30  توسط محمد حسین جلالی   |